تبليغاتX
وبلاگicon
زاپـــاسِ بنــفش

داشتم در مورد خانواده ی حقوقی کشور اتیوپی سرچ میکردم که به یک لینک درباره ی لطیفه ها و حکایت هایی از قناعت بر خوردم . و مطلب موجود در لینک :

به حکیمی گفتند : "چیزی برتر از طلا دیده ای؟" ، گفت : "بله! قناعت!"


.. همین دیگه .. اصلنم نیشخند عصبی ندارم ، اگه خیلی ادعام میشه خودم برم بشینم لطیفه و حکایت بهترشو بنویسم مگه نه ؟ همون هاو آر یوتون چطوره ؟ D:


برچسب‌ها: به غضنفر میگن بیا با قناعت جمله بساز میگه نمیام
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 4:40  توسط فــرتا  | 


جلسه ی آخر کانورسیشن ، بحث آزاد داشتیم . صحبت از رباتِ نظافت چیِ ماساژور1  و فیلم2 و برفِ شهر ما3 و سفر یکی از بچه ها و سوغاتی نیاوردنش برای ما و  ته تغاری بودنِ من ، رسید به جک گفتن . که البته استاد یکی تعریف کرد و ما خندیدیم و کلاس تموم شد . ولی بعد احساس کردم بهش مدیونیم ، پس براش جک فرستادم که :


 .Here is a joke about a wide mouth frog

One day a wide mouth frog was walking around jungle, when he (she? It?) Saw a lion. He asked the lion:

?HEeey brOo, WhAat aAre YOou GOoing to EEat fOor LUunch

.He answered: I’m going to eat a deer

.EeeAaaT IT EeeAaaT IT EeeAaaT IT”, the wide mouth frog said"

:Then the wide mouth frog kept on walking, and then he saw a giraffe. He asked the giraffe

?HEeey BUuddy, WhAat aAre YOou GOoing to EEat FOor lUunch

.She answered: I’m going to eat some leaves

.EeeAaaT IT EeeAaaT IT EeeAaaT IT”, the wide mouth frog said"

:Then the wide mouth frog saw a rabbit near the lake. He asked the rabbit

?HEeey mAate, whAat aAre yOou gOoing to EEat fOor lUunch

.He answered: I’m going to drink some carrot juice

.DRrrIiiNnnK IT DRrrIiiNnnK IT DRrrIiiNnnK IT”, the wide mouth frog said"

:And finally the wide mouth frog saw a huge snake. He asked the snake

?HEeey dUuuude, whAat aAre yOou gOoing to EEat fOor lUunch

!He answered: Sssss I’m going to eat a Wide Mouth Frog

.aw, eat it eat it eat it”, the wide moth frog said"


استاد در جواب گفت :

 You are sooo funny! :0 THanks for sharing that with me !!! Lots and lots of love

Jennifer By the way, I really like your picture. You are a pretty girl 


هیچچی دیگه همین . هم خواستم بگم استاد بهم گفت pretty ، هم شما هم یه جکی خونده باشید .



توضیحات :

1 – من وسطش رسیدم ، شاید موضوع چیز دیگه ای بود .

2 – استاد گفت تلویزیون تماشا نمیکنه چون فیلم های مزخرف پخش میکنه و ما بهش گفتیم البته نه به اندازه ی تلویزیون ما و وقتی من توضیح دادم که : هربار موقع تماشای فیلمی غر میزنم ، مامانم میگه : تو برو بهترشو بساز ، استاد و همکلاسی ها تصدیق کردن که مامان ها همشون همینجوری ان

3 – استاد ازم پرسید : اسکی هم رفتی ؟ ازش مچکرم که انقد رو مرفه بودنِ من حساب کرده D:


@پگاهِ کامنت خصوصی گذار : صد در صد اجازه هست (: و دیگه اینکه به قول پست خودت هر کجا خندیدم زندگانی آنجاست , خوش باش باو زندگی سه روزه همش :دی



برچسب‌ها: I could look into your eyes and get lost for hours, but i must go, OoUuch dOont bIIit mEE
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:37  توسط فــرتا  | 


مامانم هستن ، بعد از غلبه ی باشکوهِ من بر تکلیفی ناجوانمرد ، می فرمایند که : پاشو برای استراحت اتاقتو یکم جم و جور کن !

گویی من از اون بهشتی که توش مامانا میگن : بسه دیگه چقدر درس میخونی ؟ پاشو یکم تفریح کن ، خیلی  فاصله دارم D:


- این پستِ "فوری نویسی شده" به "فندوق مغز" تقدیم میگردد .


برچسب‌ها: بسه دیگه چقد درس میخونی پاشو یکم مشخ بنویس
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:36  توسط فــرتا  | 


دلم میخواست درباره ی زلزله و پس لرزه های امروز و واکنش های جالب خودم و خانواده م و اینکه دفعه ی دوم که داشتم می دوئیدم به سمت حیاط چه چیزایی رو اونقدر عزیز دونستم که از تو اتاقم قاپیدم پست بنویسم ، ولی حال ندارم .

با سپاس از همکاریِ شما D:


برچسب‌ها: ستاد سیب‌ چینی‌ روی‌ زمین‌, برای‌ هدایت‌ حسنی‌ به‌ زیر‌ چارچوب در, و هیئت‌ همراه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:45  توسط فــرتا  | 


به جز من و سارینا ، بین شما کی قلم رو توی دستش اینطوری و با کمی تغییر زاویه اینطوری میگیره ؟

اگه تعدامون به حد نصاب برسه برای شما برنامه ی ویژه ای داریم ، وگرنه که فقط برای خودم و سارینا برنامه ی ویژه ای دارم D:

+ افرادی که در این دسته هستند ، در نگاه اول متوجه شباهت خودشون با عکس ها خواهند شد ، پس اگه عکس به نظرتون عجیب رسید و با خودتون گفتید : وا این دیگه چیه ؟ .. یعنی در این مورد شما نرمال هستید .


+ @شخصی که با نام "دوست دارت" کامنت خصوصی گذاشته ای : از بدشانسی خیلی بیشتر از 14 سال دارم D:


برچسب‌ها: شرایط‌ عضویت‌ در, کلوب‌ قلم‌ در دست‌ آنرمال‌ بگیران‌ زاپاس‌ و حومه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:22  توسط فــرتا  | 


+ پس کی میای خونه ببینیمت ؟ زود پاشو بیا دیگه

× دیگه دوشنبه اونجـــــــــــــام

+ هـــوورای دس دس قر قر

× ذوق کردن جدیدی نداری ؟ هر دفعه همینجوری ذوق میکنی 

+ مثلن چی بگم ؟ 

× مثلا بگو :

Oooofah doooop dis dis dang dish gooooops

+ پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو

خوئی تیـش

ای هی هی هی هیـــج

پووووورف

این من بودم که از شدت ذوق که تو قراره بیای با اسبم شلنگ تخته اندازان سرگذاشتم به بیابان

× خدایا مچکرم که قاطرسواری نکردی لا اقل

+ نوت نوت نوت نوت هوووورررره

نوت نوت نوت نوت هوووورررره

چوشو چوشو چوشو چوشو

این من بودم که دارم با الاغ از مسیر رودخونه ی اخلمد سر به بیابون میذارم

× قاطر نه الاغ

+ هــــی هاع

پیشیکو پیشیکو پیشیکو پیشیکو

این دفعه قاطره داره با من میاد که سر به بیابون بذاریم

× بری بیابون که چی بشه حالا ؟

+ که وقتی از خوشحالی دارم گریبان پاره میکنم کسی نباشه تماشام کنه

× خب یه دست لباس داشته باش که زود عوض کنی اینهمه سختی هم نکشی . والا

+ آممم از چی حرف می زنی ؟

× از چیز

+ ..‌



برچسب‌ها: داری‌ با چی‌ سر میذاری‌ به‌ بیابون‌ که‌ صدا نداره, با کیسه‌‌ ی‌ آرد, با اسب‌ جوراب‌ پوشیده, با یه‌ جعبه‌ کرم‌ خاکی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 12:21  توسط فــرتا  | 


برای درس زبان انگلیسی تکلیفی داریم که باید به یک متن گوش بدیم و بعد از بین 30 تا لغت ، با حداقل 20 لغت برای دو نفر که مثلن اونا هم اون چیزه رو گوش دادن دیالوگ بنویسیم و نشون بدیم که معنی لغات رو فهمیدیم . تکلیفِ تصحیح نشده م رو این پایین میذارم . لغات بولد شده اونایی هستن که براشون جمله ساختم . هرکی حال نداره نخونه بعدن براش تعریف میکنم :دی ولی هرکی خوندش میتونه درباره ی اینکه چرا اینو پست کردم سوال کنه :دی

+ اون 1 هایی که بعد از بعضی جملات گذاشتم ، فقط جنبه ی تنظیمی داره .

+ استادمون تو نظراتش از تیتاب هایی با طعم

Terrificو awesome

استفاده کرده :دی و یه جایی هم گفته :

This was fun to read! I remember summer evenings keypunching Hollerith cards, and an IBM 360 that filled an entire floor of a large building.  A computer science professor told me that it probably had the power of an iPod.

که خب من نگرفتم منظورشو :دی

دیالوگ در ادامه ی مطلب


برچسب‌ها: What is blahblahing_machine, How dare you tell me go to Utah ba___, I wanna go to Oxford, هی‌ میخوام‌ جلوی‌ دوربین‌ بهت‌ حرف‌ بد‌ نزنما
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 15:4  توسط فــرتا  | 


چرا بعضی از ما (خودمو میگم، نخواستم تنها واستم) که توی حموم فقط برای پلک زدن چشمامونو میبندیم و حتی صورتمونو نوبتی نصفه نصفه میشوریم که تمام مدت اقلن یه چشممون باز باشه ، فکر میکنیم اینجوری لولوی حمام با دیدن چشمای بازِ ما نمیاد جلو بخورتمون و غیب میشه؟ والا لولویی که جرأت کرده تا توی حموم بیاد ، تا زیر دوشم میاد!


یکه تاز در عرصه ی لولوی حمام نوشت : اصن الان "لولوی حمام" رو سرچ کنید ببینید چی پیدا میکنه D:



برچسب‌ها: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم_دسترسی‌ به‌برچسب مقدور نیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 15:1  توسط فــرتا  | 


میپرسند : وقتی مــُـردی دوست داری رو سنگ قبرت چی بنویسن ؟

با ما باشید با

فرتا

و

چشم اندازی از رفقا


شفاف نوشت : در همین پست به کامنت پرنسس ، و دو کامنت قبل ترش (کامنت فندوق مغز) مراجعه کنید . با تچکر


برچسب‌ها: زود رفتی‌ فرتا, Why God Whyyyy_با صدای‌ جویی‌ تریبیانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:36  توسط فــرتا  | 


از اون دسته موجوداتی ام که وقتی صبح کوییز دارم ، قبل از خواب دو تا آلارم و سه تا تایمر تنظیم میکنم و دو لیوان آب می خورم که اگه با اون 5 تا آهنگِ "روح از بدن خارج کن" (مثلن یکیش صدای واق واقه ، یکیش گیتار برقی) بیدار نشدم ، اقلن فشار فعالیت های کلیوی اجازه نده خواب بمونم . با این حال همیشه دیر بیدار میشم . نیست میگن وجدانِ آروم خواب رو سنگین میکنه ، واسه اون


+ میشه بازم بهم اطمینان بدید که میتونم هرچی رو به ذهنم میرسه بدون ویرایش تو زاپاس پست کنم و بازم خواننده ش باشید دور همی ؟

+ وصـفِ حـال . جز من دیگه وصف حال کیه ؟



برچسب‌ها: تو‌ که‌ از‌ بچگیات‌ خیلی‌ موازیه‌ خط‌ کشیات‌, یه‌ کاری‌ کن‌ رقصمون‌ بیاد
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:3  توسط فــرتا  | 


آوردن کارتونیان نیان یانِ خوب ام ؛

برف می آید

تو نمی آیی ؟

..


برچسب‌ها: برگرفته‌ از باران می‌آید تو نمی‌آیی_علیرضا‌ روشن
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 18:21  توسط فــرتا  | 


همانا در تظاهر به خرخوانی و ایجاد استرس در وجودِ سایر بچه تنبل ها – که من هرروز میرم کتابخونه و فیلان تحقیقمم تموم کردم ، تو کاراتو به کجا رسوندی ؟ - لذتی هست که در خودِ درس خواندن نیست .


برچسب‌ها: خود آموز چگونه فرد پلیدی برای جامعه خود باشیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:16  توسط فــرتا  | 


هـیییییییـع .. هوه .. هوه

هـــیــــــــــــــــــع .. هوه ..

ای بابا

هـــــه .. هــیــــــــــع ..

نشد که

هــــیـــــــــــــــــع ..

[فرتا در حال زور زدن برای رسانیدن انگشت خود به دکمه ی On اش]


+ "عجیبن غریبا" نوشت : شمایی که میخواستی رمز زاپاس رو داشته باشی و باعث شدی بلاگفا بهم ایمیل بزنه ؛ اگه از میز کار وبلاگم چیزی میخوای به خودم بگو ، ما که با هم ازین حرفا نداریم D:




برچسب‌ها: دکمه on ام زیر درخت البالو گم شده, با من غریبگی نکن‌ با من‌ که‌ درگیر‌ توام
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 17:31  توسط فــرتا  | 


از تو لیست پیشنهادات شما ، انتخابم رو کردم و برای عنوان نوشتم : برای داشتن یک همزیستی مسالمت آمیز با فرتا باید دانست که : غیر واقعی ترین صفتی که میتوان به او نسبت داد ، "متعادل" است .. .. ..

و بعد منتظر نشستم که شروع به تایپ کنم . و منتظر نشستم و منتظر نشستم و منتظر نشستم و از اون موقع تا الان منتظر نشستم .. فکر میکنم یه دستی از یه جایی اومده و یه دکمه ای رو تو وجودم خاموش کرده . ولی وقتی این حرفا رو میزنم مطمئنم خیلی زود یه سیخ کبابی ، بادبزنی ، مگس کشی چیزی پیدا میکنم و میرسونم به اون دکمه هه و  On اش میکنم .

تا اون موقع که روشن میشم این کوکولوژی یا برای هیجان دهی : بازی سرگرم کننده ی خودشناسی ! (علامت تعجبِ تاثیر گذار) رو بخونید :


مأخذ : مجله ی کلبه ی  سرگرمی

داد و ستد :

1 – تصور کنید در یک بازارچه شما یک دکه دارید و جواهرالات و زیورالات دست ساز خود را به نمایش گذاشته اید . چه تعداد از انواع مختلف زیور الات از قبیل گردنبند ، النگو ، گوشواره ، انگشتر و غیره را بر روی پیشخوان دکه ی خود قرار می دهید ؟

2 – شخصی به سوی پیشخوان می اید و ساخته های شما را نگاه می کند . اما پس از اندک زمانی بدون اینکه چیزی بخرد از آنجا می رود . چه فکری با خود می کنید ؟

3 – مشتری دیگری به سوی پیشخوان می اید و به نظر می رسد از یکی از زیور الات (که ان را بهترین ساخته ی دست خود می دانید) خیلی خوشش امده است . چگونه او را به خرید این شیء ترغیب می کنید ؟

4 – حالا می خواهید کار را تعطیل کنید و به خانه بروید . فروش امروز خود را چگونه ارزیابی می کنید ؟


کلید و جواب من در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 14:49  توسط فــرتا  | 


جریان چیه که همین ماهایی که طرفدار آزادی حـ ـجـ ـاب ایم ، بیشتر از بقیه مقنعه بهمون میاد ؟ D:


+ بعد از یک تفکر عمیق فیلسوفانه در حمام ، دریافتم که پستم ایهام داره D:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:33  توسط فــرتا  | 


میگم فقط ما دهه شصتی هاییم که با وجود فشار خون پایین ، والدین نمیذارن سر سفره رو غذامون نمک بپاشیم یا کلن بقیه هم انقد نسل سوخته ان ‍؟ D:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:35  توسط فــرتا  | 


همین قدر بگم که تمام صبح رو درگیر دیدن خوابی بودم که توی اون با 3 تا پسرِ تپل و لاغر و باحال ، کل مسیر رفت و برگشتِ خونه تا مدرسه (مقطع راهنمایی) رو آتیش سوزوندیم . خیلی خوب بود و از همینجا برای خلق این اوقاتِ خوش ازشون تچکر میکنم . مخصوصن از اون باحاله که برگشتنا تا دم خونه باهام اومد و وقتی بند کفشام رو بهم گره زد ، گذاشت به تلافی آب میوه م رو تو کیفش خالی کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 12:35  توسط فــرتا  | 


همین 15 دقیقه پیش مامانم اومد تو اتاقمو اول دو طرف صورت و بعد وسط کله ی بچه ی متعجبش رو به صورت اسلو موشن و با حرکات نمایشی بوسید و روز دانشجو رو بهش تبریک گفت و از این فرصت که دهانِ بچه ش باز مونده (که چه جوریه که مامانش میدونه امروز چه روزی بوده) استفاده کرد و شکلاتی رو که بچه ش به خاطر خوشمزگی احتمالیش نگه داشته بود واسه روز مبادا از رو میزش برداشت و کاغذش رو باز کرد و چپوند تو دهن بچه ش و اتاق رو ترک کرد .. الانم بچه ش همچنان با دهان باز و پر از شکلات این پاراگراف رو تایپ کرده .

خب هاو آر یوی شما چطوره ؟ D:


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:49  توسط فــرتا  | 


فکر میکنم یکی از هم خونه ایهای فرانه بود که پرسید :

- چرا تازگی مد شده ملت شب تولدشون گوشی خاموش می کنن ؟

خواستم بگم جوابش رو پیدا کردم . وقتی آدم میدونه اونی که دلش میخواد ، تولدشو تبریک نخواهد گفت ، میخواد هیچ کس دیگه هم نگه .. !


+ ای خواننده ی جدیدن خاموش میشود روشن شوید ؟ D:

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 17:50  توسط فــرتا  | 


تو شلوغ ترین روز هفته ی پیش ، چون برای خوردن چای وقت نداشتم ، به مامانم پیشنهاد دادم که :

ــ میشه فلاسک چای و لیـوانم رو با خودم ببرم تو حموم ؟ ..

و موذیانه منتظر یکی از عکس العمل های : جیغ ، نصحیت ، سخنرانی ، و حداقل چشم های گرد شده ، روبروش ایستادم .

اما این مامانم بود که متعجبم کرد و گفت : بذارشون تو سینی و با خودت ببر .

و بعد فکر میکنین موقع شامپو زدن موهام ، چی دیدم ؟

یک پیش دستی بیسکوئیت که از زیر در حموم به داخلِ بخار غلیظ هل داده شد !


+ با سپاس از کامنت خصوصی خواننده ی جدیدن خاموش گرامی D:

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 1:31  توسط فــرتا  | 


مطمئنم که حواس خدا بهم هست .. فقط مثل آدمایی که بلد نیستن دوست داشتنشون رو ثابت کنن ، منو با دستپاچگیش داره دچار سو تفاهم میکنه !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 6:7  توسط فــرتا  | 


کاش اونی که مخاطبمه وبلاگم رو میخوند . میخواستم بهش بگم متنفرم از مردایی که حـ ـجاب رو فقط واسه زن های ایرانی (به خاطر زندگی تو کشور اسلـ ـامی) می خوان و دیدنِ موی زن های خارجی براشون حلاله ! متنفرم ! متنفرم ! متنفرم !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:54  توسط فــرتا 


درسته که میگن به بچه ی بدغذاتون بی توجهی کنید ، بعد که خودش گرسنه شد آجر هم میخوره .. درسته چون من الان نشسته م اینجا و دارم در سکوت میگو می جوم ! D:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 2:11  توسط فــرتا  | 


حالا به نظرم بر خلاف چيزی که هميشه ادعا ميکردم معده ای قوی دارم . چون هر کسی به اندازه ی من انقدر بين کتاب های دست دوم و پای کيبوردِ دستمالي شده ناهار و شام خورده بود و خوردنی های روی زمين افتاده ش رو با فوت ضد عفونی ميکرد ، تا حالا از هپاتيت ب مرده بود !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 1:18  توسط فــرتا  | 


احساس خستگی میکنی و حموم میری .. بازم احساس خستگی میکنی و حموم میری .. هنوزم خسته ای و حموم میری .. و در نهایت می فهمی اونی که خسته ست بدنت نیست .. روحته که کوفته ست .


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 21:45  توسط فــرتا  | 


برادری دارم که وقتی بهش میگم فیلانی احوالتو پرسید و سلامت رسوند .. میپرسه : فیلانی کیه ؟ .. و وقتی میگم : فیلانی دیگه .. داداشِ فیلانی ، پسر کوچیکه ی فیلانی .. میگه : ما که همدیگه رو نمیشناسیم بنده ی خدا ! .. میخواسته بابِ معاشرت رو باهات باز کنه ((:

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 22:34  توسط فــرتا  | 


ابروهاي فرتا هستم ، انبوهي مو با ریشه ی کت و کلفت که فرتا اومده خودشو به زور چسبونده به من !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 0:51  توسط فــرتا  | 


بی تو ،

در حالِ گذران روزهایی هستم ،

که می توانم به جای بدلِ بازیگرِ فیلمی تراژدی ،

جلوی دوربین ، برای 1000 سکانس گریه کنم ،

و ستاره شوم ،

...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 2:22  توسط فــرتا  | 


فرتا در کلوبِ خنگ ترین نابغه ها :

- سلام . فرتا هستم . انسانی هستم که ممکنه بتونم از روی دستورالعملِ مکتوب هسته ی اتم هم بشکافم ، اما وقتی جایی میخونم که : "از یک سوم خط مژه به سمت بیرون ، مدادِ چشم بکشید و سایه ی بادمجانی را با فرچه طوری استفاده کنید که پشت چشم از مژه ها به سمت ابرو محو باشد" ، محاله بفهمم که جریانِ چیه .

بقیه :

- سلام فرتا .


+ سایر رفقای خنگِ نابغه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:28  توسط فــرتا  | 


بیست و دو سالمون شد ،

یه زن/شوهرم نداریم وقتایی که با دنیا قهریم شبا بهش پشت کنیم بخوابیم !


+ البته که من اینو نهی میکنم .

+ و همچنان مجبوریم پشت به موبایلمون بخوابیم ! D:

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 16:29  توسط فــرتا  |