خواب دیدم که یک نوزاد دارم. مشغول کارای روزمره بودم و بچه‌م در زمینه خواب بود‌. دیدم که شیر بالا آورد. بغل گرفتم و بلندش کردم و خواستم برش گردونم که شیر توی گلوش نره که دیدم انگار بدنش استخون نداره.

دیگه شیر بیرون پاشید و همون جور که تقلا می‌کرد گردنش سه بار دور خودش پیچ خورد. بچه رو تمیز و ناز و آروم کردم، تای گردنشو با احتیاط باز کردم و صاف و مرتب مثل قبل گذاشتم سر جاش و عقب عقب رفتم پی کارم که اگه طوریشم شد بیفته تقصیر نفر بعدی که بهش دست می‌زنه. بعد در بیداری به من میگن بچه بیار.

نوشته شده توسط فــرتا در جمعه دوم دی ۱۴۰۱ |