خواب دیدم که یک نوزاد دارم. مشغول کارای روزمره بودم و بچهم در زمینه خواب بود. دیدم که شیر بالا آورد. بغل گرفتم و بلندش کردم و خواستم برش گردونم که شیر توی گلوش نره که دیدم انگار بدنش استخون نداره.
دیگه شیر بیرون پاشید و همون جور که تقلا میکرد گردنش سه بار دور خودش پیچ خورد. بچه رو تمیز و ناز و آروم کردم، تای گردنشو با احتیاط باز کردم و صاف و مرتب مثل قبل گذاشتم سر جاش و عقب عقب رفتم پی کارم که اگه طوریشم شد بیفته تقصیر نفر بعدی که بهش دست میزنه. بعد در بیداری به من میگن بچه بیار.