خواب ديدم كه توى اتاقِ خواهرم توى خونه‌ی خودشيم. طبقه‌ای بالاتر از جايى كه تو واقعيت هست. داشتيم وسايلش رو مرتب می‌کردیم. بعد اتاقش يكهو كامل از جا در اومد و معلق شد. مثل يك لوستر كه فقط با يك زنجير از جايى آويزون باشه. شروع كرديم با کُلِ اتاق دور خودمون چرخيدن. گاهى از پنجره، ديوار آجرى می‌دیدیم و گاهى خونه‌های روبرو رو كه يك بچه‌ای هر بار به سمتشون می‌چرخیدیم از قابِ يكى از پنجره‌ها می‌خندید و برامون دست تكون می‌داد. از خواهرم پرسيدم اتاقت تا حالا اين جورى شده بود؟ گفت آره بابا عاديه هميشه می‌شه.

       کمی بعد از اون ارتفاع تمام و كمال سقوط كرديم پايين وسطِ پياده رو. از لابلاى آجر و چوب و آهن خودمونو بيرون كشيديم. يک آقای بازيگرِ ایرانی پيش‌کسوت كه اسمشو نمی‌دونم، كتش رو در آورد و داد به من كه شلوارک پوشيده بودم تا ببندم دور کمرم. منم چون مؤدب بودم كتش رو ازش گرفتم اما هم‌زمان از موضوع خوشم نيومد. بعد براى اين كه جلوى مكالمه‌ی بيشتر رو بگيرم، خودمو ول كردم روى زمين كه مثلا بيهوش شدم. توى آمبولانس از خواب بيدار شدم.

 

نوشته شده توسط فــرتا در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ |