خوابِ قبلیم به نظرِ اقاقی دلهره داشت، حال آنکه برای خودم جزو خواب‌هاییم دسته‌بندی می‌شد که بهم خوش گذشته‌ :دی ولی امان از این یکی:

      خواب دیدم با خواهرم سوارِ ماشینی هستیم که بدنه نداره. فقط‌ صندلی‌هایی با پشت کوتاه و فرمون و پدال داشت. لاشه‌ی مرتبی از یک ماشین که خواهرم ‌راننده‌ش بود. هیچ حفاظی دست و پا و سرِ ما رو حمایت نمی‌کرد و جایی هم نبود بهش تکیه بدیم. از اون بدتر جاده: بسیار باریک و دوطرفه. به دلیلی نامعلوم خواهرم با سرعت زیاد و تو مسیر خلاف می‌روند. می‌ترسیدم بهش چیزی بگم و حواسش پرت بشه و به ماشین‌هایی بخوریم که از جلو میان. از پاساژها و مدرسه‌های حاشیه‌ی جاده، بچه‌ها بیرون میومدن و اضافه می‌شدن به گوسفندهایی با جثه‌ی خیلی کوچیک که سایزشون به سوسک‌های سفید نزدیک‌تر بود و همش می‌ترسیدم زیرِ لاستیک برن. نفسم حبس بود.

       بالاخره نگه داشت و پياده شديم. خوابِ این جاده رو زیاد دیدم. منظره‌ی سبز از چمن، و كوه و بركه و آبشارهای کوتاه داره. فضا مثل سیزده‌بدر بود. جمعیت تو دسته‌های دو یا چندنفره نشسته‌ بودن. ما هم نزدیک یک برکه نشستيم. حرف‌هایی زدیم که یادم نیست و بعد بلند‌ شدیم تا بريم دستشويى.

     داخل دستشویی عمومی وقتی‌ کفِ پاهام سرد شد، پایین رو نگاه کردم و پاهام رو دیدم که روی کاشی‌های ذاتن سفید اما تیره از آبِ کثیف، برهنه‌ن. با حالِ آشوب بیرون دویدم. خواستم دنبال كفش‌هام بگردم ولی يادم نبود که از كِی ندارمشون. حدس زدم که شاید کنار برکه درشون آوردم.

       دستشویی جایی پایین یک صخره‌ی بی‌پله بود که آدم‌ها سراسرش نشسته‌ بودن. با پای لخت سعی کردم از دیواره‌ی تقریبن صافش بالا برم. مجبور بودم از دست و پای مردم بگیرم و خودم رو بالا بکشم. صدای همه بلند شده بود که «آی پااام/دستم! چی کار می‌کنی خانوم؟؟» این جا بود که برای لحظاتی به خوابم چیره شدم. اول کاری کردم که بقیه از کشیده شدنِ اندامشون اعتراض نکنن، بعد به یک جاهایی از صخره آدم اضافه کردم که مگر بُز کوهی بتونه با اون شیب خودشو نگه داره. جالبه که به‌جای آدم‌های دست و پا دار، پله یا نردبون یا اصلن دست و پای خالی به فکرم نرسید.

       خلاصه بعد از كلی تلاش كه از پلکانِ انسانیم خودم رو به بالای صخره رسوندم، دیدم دوباره پايينم. شگفت‌زده تنها کاری رو که به نظرم منطقی رسید کردم: خودم رو سُر دادم پايين (که توی بیداری هم برام سخته) و دوباره مشغول بالا اومدن شدم. دو بارِ دیگه ماجرا تکرار شد و فایده نداشت. وسط راه از اون ارتفاع، به دستِ هر بچه‌ای نگاه می‌کردم که کفشام رو ورنداشته باشه. بعد خواهرم رو دیدم که دنبالم می‌گشت. نفهمیدم چه‌طور اما پیش ماشین برگشتیم و سوار شدیم. دوباره به خوابم غلبه کردم و این بار ماشین‌ها و مدرسه‌ها و بچه‌ها و مغازه‌ها و گوسفندها رو از سر راه حذف می‌کردم.

       به خونه‌ی مامان‌اینام رسیدیم. حیاطشون خیلی بزرگتر شده‌ بود. يک ساختمونِ عجيب و شيشه‌ای و مخروبه وسطش بود كه می‌دونستم مال همسايه‌ست ولی نمی‌‌دونستم تو حياطِ ما چى كار می‌کنه. چند بار با حفظِ فاصله از کنارش رد شدم و دورش گشتم تا بفهمم مورد استفاده‌ش چیه. چند فضای استوانه‌ایِ کوتاه و بلند داشت که هیچ آدمی توش جا نمی‌شد مگر بچه‌ای خمیده. راهروهای شیشه‌ایِ طولانی و پیچ‌دار که به استوانه‌های دیگه می‌رسید. قفسه‌های‌شیشه‌‌ایِ شدیدن کدر که داخلشون دیده نمی‌شد. میله‌هایی افقی که چیزهای نامشخص ازشون آویزون بود. فکر کردم شاید قلعه‌ی بازیه. برای بچه‌ها که توی راهروها بدَون و از استوانه‌ها دست تکون بدن و خودشون رو نوبتی توی قفسه‌ها جا‌ بدن و از میله‌ها تاب بخورن. بعد یک‌هو فهمیدم که می‌تونه گل‌خونه باشه.

       بعد وارد خونه‌ی خودمون شدم. اون جا کفش‌هام رو دیدم و فهمیدم که از اول نپوشیده بودمشون. بیشتر از این‌که خیالم راحت بشه استرس گرفتم که چه‌طور تمام روز رو بدونِ کفش و جوراب گذروندم و تازه توی دست‌شویی فهمیدم و نکنه مغزم مریض شده؟

       بعد خواستم خواهرم رو بدرقه کنم تا سوارِ اسن*پ بشه و جایی بره. تا دمِ درِ حیاط دویدم اما فقط تونستم صندوق عقبِ ماشین رو‌ ببینم که سیاه بود و بهش روزنامه چسبونده بودن و مدلش معلوم نمی‌شد. پلاکش رو هم ندیدم و خوابم هم اجازه نداد که توی خیابون بدوم و از پشت ببینمش. 

       داشتم توی خونه برمی‌گشتم تا با موبایل، درستیِ ماشین رو از خواهرم بپرسم که طوفان شروع شد. ان‌قدر شدید که راه رفتن رو هم سخت می‌کرد. نمی‌تونستم از کنارِ گل‌خونه‌ی‌ مخوف سریع رد بشم. باد منو تا درش هل‌ داد. انگار کلِ ساختمون شیشه‌ای هوهو می‌کرد و می‌خواست من رو داخل بکشونه. تو اون لحظه یادم رفته بود که قبلن کشف کردم گل‌خونه‌ست. می‌ترسیدم قلعه‌ی بازی باشه و باد؛ کارِ بچه‌های نامرئی یا مُرده باشه که دارن می‌گن: بیا بازی! و کدوم عقلِ سالمی به دعوتِ این نوع از بچه‌ها بله می‌گه؟

       بقیه‌ی خوابم رو یادم نیست. چون یک شخصی -که خواست نامش فاش نشود- با این‌که بهش گفتم باهام حرف نزنه (چون به‌ازای هر جمله‌ش، ده ثانیه ازحافظه‌ی خوابم می‌پرید)، همش حرف زد و برای امتحانِ آنتن گوشیش صدای زنگ تلفنِ خونه رو هم درآورد.

 

نوشته شده توسط فــرتا در چهارشنبه یکم دی ۱۴۰۰ |