خواب دیدم مهمونِ مراسم عقدِ دوستِ دوران بچیگمام. مشرف به عروس و داماد، چند ردیف صندلی چیده بودن. من و دو دوستِ دیگه، با پیراهنِ خیلی مجلسی و با آرایش و موهای قشنگ، ردیف اول نشسته بودیم و با ورودِ بقیهی مهمونها برای احوالپرسی بلند میشدیم. بیشترِ آدمها رو نمیشناختم تا این که یک چهرهی آشنا دیدم که قبلا هم خوابشو دیدم: م.ا.نژاد.
کت و شلوار خاکستری پوشیده بود. جلو میاومد و با همه دست میداد و تبریک میگفت. به من که رسید وانمود کردم حواسم پرتِ چیزی شده و نادیده گرفتمش و سعی کردم دماغم چین نخوره. عوضش مادربزرگِ عروس رو بغل کرد و شونهش رو بوسید.
کمکم صندلیها پر شد و به شروعِ عقد نزدیک شدیم. اون روحیهی «بذار ببینم کسی چیزی کم و کسر نداره»ام باعث شد از مامانِ عروس که ایستاده بود، بپرسم که شما نباید این جا که ردیف اوله بشینید؟ خلافِ انتظارم کسی در جوابم نگفت «نه نه عزیزم این چه حرفیه؟ شما نورِ چشم مایی، بشین راحت باش.» با لبخند به طرفم خم شد و یک دستش رو پشتم گذاشت و فشار خفیفی داد و با دستِ دیگهش جایی اون ورِ سالن رو نشون داد.
من و دو دوستم اصلا خودمونو از تک و تا ننداختیم و با وقار بلند شدیم. با دامنهای بلند و کفشهای پاشنه دار و مژههای سنگین و موهای یک وریِ دلبری، خیلی خرامان از جلوی بقیهی مهمونها رد شدیم و سعی کردیم که یه گوشه روی زمین چهارزانو بشینیم.
وسطِ زمین و هوا که داشتم زانوم رو با احتیاط خم میکردم که پاشنهی کفشم به داخل دامنم گیر نکنه و لباسم از تنم درنیاد، دمِ گوش دوست سمت راستم گفتم: جای پرتتر نبود به ما بدن؟ و دوتایی با دهنِ بسته شروع کردیم به کرکر خندیدن. همون موقع مراسم با اجرای آهنگِ لطیفی شروع شد.
مامانِ عروس که حالا جای قبلیِ ما نشسته بود، شروع به دکلمه کرد:
آه ای دختر زیبای من… چشمهایت به چه نگران است؟... دورتر از آغوشِ امنِ من و پدرت کجاست؟...
دمِ گوش دوست سمت چپم که هنوز با کفش و دامنش در تقلا بود، گفتم: این جا. این جا دورتره.
دیگه سه تایی داشتیم از خنده خفه میشدیم و میکوبیدیم سرِ زانوهامون که تلفن زنگ زد و بیدار شدم. حالا یه بار داشتم توی خواب میخندیدما.