خوابِ طولانی و پر جمعیتی دیدم. اون طوری که انگار همهی آدمایی رو که از اول زندگیت شناختی، یک جا میبینی. بدونِ این که صورتهاشونو ببینم، چون همه پشت به من میایستادن.
همه توی محوطهی خشک و بیابونیِ یک قبرستون قدیمی بودیم که سه قبرِ بزرگِ عجیب داشت. قبرها سنگی بودن و نوشتههای درشتی داشتن که میخوندم ولی نمیفهمیدم.
این که به جای صورتِ بقیه، پشت سرشون رو میدیدم و همونطوری حرف هم میزدیم اونقدر متعجبم نکرد و بهش زود عادت کردم. بعد فهمیدم که این قدرت رو دارم که چشمهامو تار کنم و ذهنم ببینه که هر چیزی سالها پیش چه شکلی بوده. با چشمهای تار به قبرها و اطراف نگاه کردم و دیدم که سنگهای ساییده شده و نوشتههای کم عمقِ روشون، تیز و تیره و عمیق شد. زمینِ خاکی به جای سنگریزه، پر از چمن شد و چیزی که قبلا فکر کرده بودم جادهست و به جایی میرسه، تبدیل به نهر شد. سایهی درختها رو روی صورتم میدیدم ولی حس نمیکردم. بعد فهمیدم انگار که حواسم خیلی پرتِ قدرت تازهم شده باشه، مامانم رو گم کردم.
میدونستم که مریضه اما راه میره. توی ماشین بقیه بینِ سرنشینا دنبالش میگشتم که شاید اشتباهی سوار شده باشه، اما چون همه پشتشون بهم بود باید خیلی دقت میکردم. آخر یک نفر تلفنی بهم گفت که مامانت توی ماشین ماست. صدا رو نمیشناختم اما خیالم راحت شد.
سوار ماشین خودمون شدم و وسطِ صندلی عقب نشستم. پنج نفر بودیم و بعد دو نفری که دو طرفم نشسته بودن -در حالی که فقط پشتِ سرهاشونو میدیدم- هم رفتن جلو و یکیشون خودشو به زور کنار راننده جا کرد. به شوخی گفتم این طوری که ماشین روی چرخهای جلوش بلند میشه و من میرم هوا. گفتن: جدی باش.
شب توی مسافرخونه موندیم. من -طبقِ معمولِ خوابهام- توی اتاقی که شبیه اتاقِ خونهی بچگیمون بود، تنها بودم. به خاطر شباهتِ اتاق یا چیز دیگهای که یادم نیست، شک کرده بودم که دارم خواب میبینم. به دوستم که میدونستم اونم توی مسافرخونهست پیام دادم که بیاد پیشم. جواب داد که خودش نمیتونه ولی به برادرِ کوچیکش که توی راهِ دستشوییه میگه تا اون بیاد تا مطمئن شم خواب نمیبینم. ربطشو نفهمیدم ولی منتظر نشستم.
پرده رو کنار زدم. میدونستم که شبه ولی هوا روشن بود. منظرهی بیرون آبشاری بود به بزرگیِ نیاگارا، اما آبی ازش سرازیر نمیشد. برادرِ دوستم اومد. آشنا نبود اما همو میشناختیم. خواستم عجیب بودنِ آبشار رو نشونش بدم که بیرون یکهو تاریک شد.
دوردست دو تا مشعل روشن شد. صدای واقواقِ یک سگ آشنا میاومد (با اینکه توی بیداری سگی نمیشناسم). برادره توی گوشیش سرچ کرد و گفت که مراسمِ رژهی مردههاست. صداهای بیرون پنجره داشت بیشتر و عجیب میشد و تعداد شعلهی مشعلها بیشتر. بیدار شدم.