خواب دیدم عضو یک باند جیببریام. با یک جفت برادر همدست بودم که توی خواب میدونستم بازیگرشون یک نفره و با حقهی تصویربرداری دوقلو شدن. جاهایی از خوابم گاف میدادن و از دور یکیشون موی بلندِ فرفری داشت که هیچ جوری منطقی نبود اما خب همه پذیرفته بودن.
ایستگاههای مختلف سوار متروهای چندطبقهی بزرگ میشدیم که اگه دیر میجنبیدیم پلههای شیشهایش سرسره میشد و لای در میموندیم. درواقع سختترین نقش من این بود که یکی از برادرا رو توی کولهپشتیِ خیلی بزرگم (که کمرم رو خم میکرد) سوار واگن کنم. جوری که توجه کسی جلب نشه، جا نمونم، سُر نخورم، یه جای خوب مستقر شم و بتونم به موقع از کوله بیرونش بکشم.
بعد با برادر «یک» روی صندلی مینشستیم، انگار که همو نمیشناسیم. مترو که راه میافتاد چاقوش رو درمیآورد و من با بقیه جیغ میکشیدم و اون همه رو تهدید میکرد که چیزای قیمتیشون رو توی کیسهش بریزن وگرنه… این جا که میرسید تیزیِ چاقوش رو روی دستِ من میکشید که نشون بده چه قدر جدیه و خون از بریدگی بیرون میزد و بقیه بیشتر جیغ میکشیدن و من گریه و بیقراری میکردم و همه شروع میکردن به درآوردنِ ساعتهای مچی و انگشترا و گوشیها و تبلتها از دستها و جیبها و کیفهاشون.
توی خوابم ندیدم و نمیدونم بعد از این که دزدی تموم میشد با من و جراحتم چی کار میکردیم. نمیدونم غرق در خون به سفرم با مترو ادامه میدادم؟ کسی از مسافرا کمکم میکرد که بریم بیمارستان؟ یا برادر «یک» و کیسهی غنایمش رو قایمکی توی کولهپشتیم جا میدادم و یه جا تنها پیاده میشدم؟ حتی نفهمیدم زخم دستم گریم بود و اون خونها جلوههای ویژه بودن؟ یا همش واقعی بود و این همه واسه شغلِ پلیدم از خودگذشتگی میکردم؟ شایدم برادر «یک» و «دو» ازم آتویی دستشون داشتن و مجبور به همهی اون کارا بودم.
چیزی که یادمه نقش برادر «دو» بود. اگه شانس نمیآوردیم و مسافری توی واگن بود که مقاومت میکرد یا پلیسی با لباس شخصی بود، برادر «یک» بین واگنها میدوید و خودشو لای مسافرای ایستاده جا میکرد و قایم میشد و برادر «دو» که هیچ چاقو و کیسه و اموال مسروقهای نداشت خودشو نشون میداد و وقتی دستگیرش میکردن و میدیدن که چیزی همراهش نیست و وانمود میکرد تعجب کرده، به چشم و عقل خودشون (بدون استثنا) شک میکردن و ولش میکردن بره.