خواب می‌دیدم که روی تخت کنار هم نشستیم و داره موهامو شونه می‌کنه. می‌دونستم خوابه. با شگفتی و غصه آرنجامو روی بالشت فشار دادم و دستامو روی صورتم گذاشتم و گریه کردم و توی خواب دیگه‌ای بیدار شدم.

       خواب دیدم که عصره و با من و خواهرم توی اتاق دراز کشیده. برای من شکلک درمی‌آورد که بخندم و از خندیدنم خواهرم بیدار بشه و بریم «یه چیز خوشّمزّه» بخوریم. اما من نخندیدم. گریه کردم و توی خواب دیگه‌ای بیدار شدم.

       خواب دیدم که با خواهرم دستاشو گرفتیم و مجبورش می‌کنیم که راه بره اما نمی‌خواد و غر می‌زنه و با این حال تندتند راه میاد و ما می‌خندیم. بعد خنده‌م بند اومد و توی خواب دیگه‌ای که خیلی شبیه بیداری بود بیدار شدم.

       خواب دیدم که روی زمین کنارش نشستم و داره سرمو ناز می‌کنه. اما حس می‌کردم یه چیزی اشتباهه. یادم اومد که سه ساله نیست و فهمیدم خوابم. فهمیدم که دارم بیدار می‌شم و دلم نمی‌خواست. صندلیِ فلزیش رو بغل کردم که بیشتر خواب بمونم، اما با چشمای بسته بیدار شدم.

 

نوشته شده توسط فــرتا در جمعه هفدهم تیر ۱۴۰۱