ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۱ |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۱ |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در شنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۱ |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱ |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۱ |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۱ |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در دوشنبه بیستم تیر ۱۴۰۱ |

 

       داشتم سفرنامه‌ی ۳۲روزه‌ی سال ۹۸ام رو می‌خوندم. پناه بر خدا که چه قدر صبورتر و خوش‌اخلاق‌تر و آسون‌گیرتر و غیربهداشتی‌تر و شجاع‌تر از حالام بودم. تازه همون موقع هم باز نظرم این بوده که این خصوصیات رو قبلا بیشتر داشتم.

       چند روز دیگه سفری پیش رو داریم که دلم می‌خواد بتونم شرحش رو بنویسم. اگه این طور شد امیدوارم همش درباره‌ی خوشی و جالبی و تجربه‌های خوب باشه.

 

نوشته شده توسط فــرتا در جمعه هفدهم تیر ۱۴۰۱ |

 

       خواب می‌دیدم که روی تخت کنار هم نشستیم و داره موهامو شونه می‌کنه. می‌دونستم خوابه. با شگفتی و غصه آرنجامو روی بالشت فشار دادم و دستامو روی صورتم گذاشتم و گریه کردم و توی خواب دیگه‌ای بیدار شدم.

       خواب دیدم که عصره و با من و خواهرم توی اتاق دراز کشیده. برای من شکلک درمی‌آورد که بخندم و از خندیدنم خواهرم بیدار بشه و بریم «یه چیز خوشّمزّه» بخوریم. اما من نخندیدم. گریه کردم و توی خواب دیگه‌ای بیدار شدم.

       خواب دیدم که با خواهرم دستاشو گرفتیم و مجبورش می‌کنیم که راه بره اما نمی‌خواد و غر می‌زنه و با این حال تندتند راه میاد و ما می‌خندیم. بعد خنده‌م بند اومد و توی خواب دیگه‌ای که خیلی شبیه بیداری بود بیدار شدم.

       خواب دیدم که روی زمین کنارش نشستم و داره سرمو ناز می‌کنه. اما حس می‌کردم یه چیزی اشتباهه. یادم اومد که سه ساله نیست و فهمیدم خوابم. فهمیدم که دارم بیدار می‌شم و دلم نمی‌خواست. صندلیِ فلزیش رو بغل کردم که بیشتر خواب بمونم، اما با چشمای بسته بیدار شدم.

 

نوشته شده توسط فــرتا در جمعه هفدهم تیر ۱۴۰۱


       خواب دیدم عضو یک باند جیب‌بری‌ام. با یک جفت برادر هم‌دست بودم که توی خواب می‌دونستم بازیگرشون یک نفره و با حقه‌ی تصویربرداری دوقلو شدن. جاهایی از خوابم گاف می‌دادن و از دور یکیشون موی بلندِ فرفری داشت که هیچ جوری منطقی نبود اما خب همه پذیرفته‌ بودن.

       ایستگاه‌های مختلف سوار متروهای چندطبقه‌ی بزرگ می‌شدیم که اگه دیر می‌جنبیدیم پله‌های شیشه‌ایش سرسره می‌شد و لای در می‌موندیم. درواقع سخت‌ترین نقش من این بود که یکی از برادرا رو توی کوله‌پشتیِ خیلی بزرگم (که کمرم رو خم می‌کرد) سوار واگن کنم. جوری که توجه کسی جلب نشه، جا نمونم، سُر نخورم، یه جای خوب مستقر شم و بتونم به موقع از کوله بیرونش بکشم.

      بعد با برادر «یک» روی صندلی می‌نشستیم، انگار که همو نمی‌شناسیم. مترو که راه می‌افتاد چاقوش‌ رو درمی‌آورد و من با بقیه جیغ می‌کشیدم و اون همه رو تهدید می‌کرد که چیزای قیمتیشون رو توی کیسه‌ش بریزن وگرنه… این جا که می‌رسید تیزیِ چاقوش رو روی دستِ من می‌کشید که نشون بده چه‌ قدر جدیه و خون از بریدگی بیرون می‌زد و بقیه بیشتر جیغ می‌کشیدن و من گریه و بی‌قراری می‌کردم و همه شروع می‌کردن به درآوردنِ ساعت‌های مچی و انگشترا و گوشی‌ها و تبلت‌ها از دست‌ها ‌و جیب‌ها ‌و کیف‌هاشون.

       توی خوابم ندیدم و نمی‌دونم بعد از این که دزدی تموم می‌شد با من و جراحتم چی کار می‌کردیم. نمی‌دونم غرق در خون به سفرم با مترو ادامه می‌دادم؟ کسی از مسافرا کمکم می‌کرد که بریم بیمارستان؟ یا برادر «یک» و کیسه‌ی غنایمش رو قایمکی توی کوله‌پشتیم جا می‌دادم و یه جا تنها پیاده می‌شدم؟ حتی نفهمیدم زخم دستم گریم بود و اون خون‌ها جلوه‌های ویژه بودن؟ یا همش واقعی بود و این همه واسه شغلِ پلیدم از خودگذشتگی می‌کردم؟ شایدم برادر «یک» و «دو» ازم آتویی دستشون داشتن و مجبور به همه‌ی اون کارا بودم.

       چیزی که یادمه نقش برادر «دو» بود. اگه شانس نمی‌آوردیم و مسافری توی واگن بود که مقاومت می‌کرد یا پلیسی با لباس شخصی بود، برادر «یک» بین واگن‌ها می‌‌دوید و خودشو لای مسافرای ایستاده جا می‌کرد و قایم می‌شد و برادر «دو» که هیچ چاقو و کیسه و اموال مسروقه‌ای نداشت خودشو نشون می‌داد و وقتی دستگیرش می‌کردن و می‌دیدن که چیزی همراهش نیست و وانمود می‌کرد تعجب کرده، به چشم و عقل خودشون (بدون استثنا) شک می‌کردن و ولش می‌کردن بره.

 

نوشته شده توسط فــرتا در پنجشنبه دوم تیر ۱۴۰۱ |

 

       به واسطه‌ى ازدواج، با سه شهر در شرق و غرب و جنوب مرتبط شده‌ام كه به خاطر سفرِ چهار روزه به هركدوم، بعدش نياز به گذروندنِ يه دوره‌ى بهبودِ دو هفته‌اى واسه گوارش و پوست و موهام دارم. خلاصه كه اگه ازدواج نكرديد قبلش به اين مورد هم دقت كنيد. اصلا بريد ايران‌گردى ببينيد آب و دون و هواى كجا بيشتر بهتون می‌سازه، همون جا چيز كنيد.

 

نوشته شده توسط فــرتا در یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۱ |

 

      توییت‌های قدیمم رو می‌خوندم. یه جایی توی دسامبر۲۰۱۳ نوشته بودم: کیسه بوکس یقه‌دار می‌خوام. هم بهش مشت بزنم هم یقه‌شو بگیرم.

       الانم همون. با تغییرِ منظوردار در نوعِ یقه.

 

نوشته شده توسط فــرتا در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ |

 

       خوابِ طولانی و پر جمعیتی دیدم. اون طوری که انگار همه‌ی آدمایی رو که از اول زندگیت شناختی، یک جا‌ می‌بینی. بدونِ این که صورت‌هاشونو ببینم، چون همه پشت به من می‌ایستادن.

       همه توی محوطه‌ی خشک و بیابونیِ یک قبرستون قدیمی بودیم که سه قبرِ بزرگِ عجیب داشت. قبرها سنگی بودن و نوشته‌های درشتی داشتن که می‌خوندم ولی نمی‌فهمیدم. 

       این که به جای صورتِ بقیه، پشت سرشون رو می‌دیدم و همون‌طوری حرف هم می‌زدیم اون‌قدر متعجبم نکرد و بهش زود عادت کردم. بعد فهمیدم که این قدرت رو دارم که چشم‌هامو تار کنم و ذهنم ببینه که هر چیزی سال‌ها پیش چه شکلی بوده. با چشم‌های تار به قبرها و اطراف نگاه کردم و دیدم که سنگ‌های ساییده شده و نوشته‌های کم عمقِ روشون، تیز و تیره و عمیق شد. زمینِ خاکی به جای سنگریزه، پر از چمن شد و چیزی که قبلا فکر کرده‌ بودم جاده‌ست و به جایی می‌رسه، تبدیل به نهر شد. سایه‌ی درخت‌ها رو روی صورتم می‌دیدم ولی حس نمی‌کردم. بعد فهمیدم انگار که حواسم خیلی پرتِ قدرت تازه‌م شده باشه، مامانم رو گم کردم.

       می‌دونستم که مریضه اما راه می‌ره. توی ماشین بقیه بینِ سرنشینا دنبالش می‌گشتم که شاید اشتباهی سوار شده باشه، اما چون همه پشتشون بهم بود باید خیلی دقت می‌کردم. آخر یک نفر تلفنی بهم گفت که مامانت توی ماشین ماست. صدا رو نمی‌شناختم اما خیالم راحت شد. 

       سوار ماشین خودمون شدم و وسطِ صندلی عقب نشستم. پنج نفر بودیم و بعد دو نفری که دو طرفم نشسته بودن -در حالی که فقط پشتِ سرهاشونو می‌دیدم- هم رفتن جلو و یکیشون خودشو به زور کنار راننده جا کرد. به شوخی گفتم این طوری که ماشین روی چرخ‌های جلوش بلند می‌شه و من می‌رم هوا. گفتن: جدی باش.

       شب توی مسافرخونه موندیم. من -طبقِ معمولِ خواب‌هام- توی اتاقی که شبیه اتاقِ خونه‌ی بچگیمون بود، تنها بودم. به خاطر شباهتِ اتاق یا چیز دیگه‌ای که یادم نیست، شک کرده بودم که دارم خواب می‌بینم. به دوستم که می‌دونستم اونم توی مسافرخونه‌ست پیام دادم که بیاد پیشم. جواب داد که خودش نمی‌تونه ولی به برادرِ کوچیکش که توی راهِ دست‌شوییه می‌گه تا اون بیاد تا مطمئن شم خواب نمی‌بینم. ربطشو نفهمیدم ولی منتظر نشستم. 

       پرده رو کنار زدم. می‌دونستم که شبه ولی هوا روشن بود. منظره‌ی بیرون آبشاری بود به بزرگیِ نیاگارا، اما آبی ازش سرازیر نمی‌شد. برادرِ دوستم اومد. آشنا نبود اما همو می‌شناختیم. خواستم عجیب بودنِ آبشار رو نشونش بدم که بیرون یک‌هو تاریک شد.

       دوردست دو تا مشعل روشن شد. صدای واق‌واقِ یک سگ آشنا می‌اومد (با این‌که توی بیداری سگی نمی‌شناسم). برادره توی گوشیش سرچ کرد و گفت که مراسمِ رژه‌ی مرده‌هاست. صداهای بیرون پنجره داشت بیشتر و عجیب می‌شد و تعداد شعله‌ی‌ مشعل‌ها بیشتر. بیدار شدم.

 

نوشته شده توسط فــرتا در چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱ |


       خواب دیدم مهمونِ مراسم عقدِ دوستِ دوران بچیگم‌ام. مشرف به عروس و داماد، چند ردیف صندلی چیده بودن. من و دو دوستِ دیگه، با پیراهنِ خیلی مجلسی و با آرایش و موهای قشنگ، ردیف اول نشسته بودیم و با ورودِ بقیه‌ی مهمون‌ها برای احوالپرسی بلند می‌شدیم. بیشترِ آدم‌ها رو نمی‌شناختم تا این که یک چهره‌ی آشنا دیدم که قبلا هم خوابشو دیدم: م.ا.نژاد.

       کت و شلوار خاکستری پوشیده بود. جلو می‌اومد و با همه‌ دست می‌داد و تبریک می‌گفت. به من که رسید وانمود کردم حواسم پرتِ چیزی شده و نادیده گرفتمش و سعی کردم دماغم چین نخوره. عوضش مادربزرگِ عروس رو بغل کرد و شونه‌ش رو بوسید.

       کم‌کم صندلی‌ها پر‌ شد و به شروعِ عقد نزدیک شدیم. اون روحیه‌ی‌ «بذار ببینم کسی چیزی کم و کسر‌ نداره»ام باعث شد از مامانِ عروس که ایستاده بود، بپرسم که شما نباید این جا که ردیف اوله بشینید؟ خلافِ انتظارم کسی در جوابم نگفت «نه نه عزیزم این چه حرفیه؟ شما نورِ چشم مایی، بشین راحت باش.» با لبخند به طرفم خم شد و یک دستش رو پشتم گذاشت و فشار خفیفی داد و با دستِ دیگه‌ش جایی اون ورِ سالن رو نشون داد.

       من و دو دوستم اصلا خودمونو از تک و تا ننداختیم و با وقار بلند‌ شدیم. با دامن‌های بلند و کفش‌های پاشنه دار و مژه‌های سنگین و موهای یک وریِ دلبری، خیلی خرامان از جلوی بقیه‌ی مهمون‌ها رد شدیم و سعی کردیم که یه گوشه روی زمین چهارزانو بشینیم.

       وسطِ زمین و هوا که داشتم زانوم رو با احتیاط خم می‌کردم که پاشنه‌ی‌ کفشم به داخل دامنم گیر نکنه و لباسم از تنم درنیاد، دمِ گوش دوست سمت راستم گفتم: جای پرت‌تر نبود به ما بدن؟ و دوتایی با دهنِ بسته شروع کردیم به کرکر خندیدن. همون موقع مراسم با اجرای آهنگِ لطیفی شروع شد.

       مامانِ عروس که حالا جای قبلیِ ما نشسته بود، شروع به دکلمه کرد:

       آه ای دختر زیبای من… چشم‌هایت به چه نگران است؟... دورتر از آغوشِ امنِ من و پدرت کجاست؟...

       دمِ گوش دوست سمت چپم که هنوز با کفش و دامنش در تقلا بود، گفتم: این جا. این جا دورتره.

       دیگه سه تایی داشتیم از خنده خفه می‌شدیم و می‌کوبیدیم سرِ زانوهامون که تلفن زنگ زد و بیدار شدم. حالا یه بار‌ داشتم توی خواب می‌خندیدما.

 

نوشته شده توسط فــرتا در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۰ |

 

       این خواب رو آبانِ پارسال دیدم:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فــرتا در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ |
 

 

        به Pumkin:

       کامنت شما رو زیرش جواب دادم. چون یک هفته دیر دیدم خواستم یادآور شم😊

 

نوشته شده توسط فــرتا در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ |


       خوابِ قبلیم به نظرِ اقاقی دلهره داشت، حال آنکه برای خودم جزو خواب‌هاییم دسته‌بندی می‌شد که بهم خوش گذشته‌ :دی ولی امان از این یکی:

      خواب دیدم با خواهرم سوارِ ماشینی هستیم که بدنه نداره. فقط‌ صندلی‌هایی با پشت کوتاه و فرمون و پدال داشت. لاشه‌ی مرتبی از یک ماشین که خواهرم ‌راننده‌ش بود. هیچ حفاظی دست و پا و سرِ ما رو حمایت نمی‌کرد و جایی هم نبود بهش تکیه بدیم. از اون بدتر جاده: بسیار باریک و دوطرفه. به دلیلی نامعلوم خواهرم با سرعت زیاد و تو مسیر خلاف می‌روند. می‌ترسیدم بهش چیزی بگم و حواسش پرت بشه و به ماشین‌هایی بخوریم که از جلو میان. از پاساژها و مدرسه‌های حاشیه‌ی جاده، بچه‌ها بیرون میومدن و اضافه می‌شدن به گوسفندهایی با جثه‌ی خیلی کوچیک که سایزشون به سوسک‌های سفید نزدیک‌تر بود و همش می‌ترسیدم زیرِ لاستیک برن. نفسم حبس بود.

       بالاخره نگه داشت و پياده شديم. خوابِ این جاده رو زیاد دیدم. منظره‌ی سبز از چمن، و كوه و بركه و آبشارهای کوتاه داره. فضا مثل سیزده‌بدر بود. جمعیت تو دسته‌های دو یا چندنفره نشسته‌ بودن. ما هم نزدیک یک برکه نشستيم. حرف‌هایی زدیم که یادم نیست و بعد بلند‌ شدیم تا بريم دستشويى.

     داخل دستشویی عمومی وقتی‌ کفِ پاهام سرد شد، پایین رو نگاه کردم و پاهام رو دیدم که روی کاشی‌های ذاتن سفید اما تیره از آبِ کثیف، برهنه‌ن. با حالِ آشوب بیرون دویدم. خواستم دنبال كفش‌هام بگردم ولی يادم نبود که از كِی ندارمشون. حدس زدم که شاید کنار برکه درشون آوردم.

       دستشویی جایی پایین یک صخره‌ی بی‌پله بود که آدم‌ها سراسرش نشسته‌ بودن. با پای لخت سعی کردم از دیواره‌ی تقریبن صافش بالا برم. مجبور بودم از دست و پای مردم بگیرم و خودم رو بالا بکشم. صدای همه بلند شده بود که «آی پااام/دستم! چی کار می‌کنی خانوم؟؟» این جا بود که برای لحظاتی به خوابم چیره شدم. اول کاری کردم که بقیه از کشیده شدنِ اندامشون اعتراض نکنن، بعد به یک جاهایی از صخره آدم اضافه کردم که مگر بُز کوهی بتونه با اون شیب خودشو نگه داره. جالبه که به‌جای آدم‌های دست و پا دار، پله یا نردبون یا اصلن دست و پای خالی به فکرم نرسید.

       خلاصه بعد از كلی تلاش كه از پلکانِ انسانیم خودم رو به بالای صخره رسوندم، دیدم دوباره پايينم. شگفت‌زده تنها کاری رو که به نظرم منطقی رسید کردم: خودم رو سُر دادم پايين (که توی بیداری هم برام سخته) و دوباره مشغول بالا اومدن شدم. دو بارِ دیگه ماجرا تکرار شد و فایده نداشت. وسط راه از اون ارتفاع، به دستِ هر بچه‌ای نگاه می‌کردم که کفشام رو ورنداشته باشه. بعد خواهرم رو دیدم که دنبالم می‌گشت. نفهمیدم چه‌طور اما پیش ماشین برگشتیم و سوار شدیم. دوباره به خوابم غلبه کردم و این بار ماشین‌ها و مدرسه‌ها و بچه‌ها و مغازه‌ها و گوسفندها رو از سر راه حذف می‌کردم.

       به خونه‌ی مامان‌اینام رسیدیم. حیاطشون خیلی بزرگتر شده‌ بود. يک ساختمونِ عجيب و شيشه‌ای و مخروبه وسطش بود كه می‌دونستم مال همسايه‌ست ولی نمی‌‌دونستم تو حياطِ ما چى كار می‌کنه. چند بار با حفظِ فاصله از کنارش رد شدم و دورش گشتم تا بفهمم مورد استفاده‌ش چیه. چند فضای استوانه‌ایِ کوتاه و بلند داشت که هیچ آدمی توش جا نمی‌شد مگر بچه‌ای خمیده. راهروهای شیشه‌ایِ طولانی و پیچ‌دار که به استوانه‌های دیگه می‌رسید. قفسه‌های‌شیشه‌‌ایِ شدیدن کدر که داخلشون دیده نمی‌شد. میله‌هایی افقی که چیزهای نامشخص ازشون آویزون بود. فکر کردم شاید قلعه‌ی بازیه. برای بچه‌ها که توی راهروها بدَون و از استوانه‌ها دست تکون بدن و خودشون رو نوبتی توی قفسه‌ها جا‌ بدن و از میله‌ها تاب بخورن. بعد یک‌هو فهمیدم که می‌تونه گل‌خونه باشه.

       بعد وارد خونه‌ی خودمون شدم. اون جا کفش‌هام رو دیدم و فهمیدم که از اول نپوشیده بودمشون. بیشتر از این‌که خیالم راحت بشه استرس گرفتم که چه‌طور تمام روز رو بدونِ کفش و جوراب گذروندم و تازه توی دست‌شویی فهمیدم و نکنه مغزم مریض شده؟

       بعد خواستم خواهرم رو بدرقه کنم تا سوارِ اسن*پ بشه و جایی بره. تا دمِ درِ حیاط دویدم اما فقط تونستم صندوق عقبِ ماشین رو‌ ببینم که سیاه بود و بهش روزنامه چسبونده بودن و مدلش معلوم نمی‌شد. پلاکش رو هم ندیدم و خوابم هم اجازه نداد که توی خیابون بدوم و از پشت ببینمش. 

       داشتم توی خونه برمی‌گشتم تا با موبایل، درستیِ ماشین رو از خواهرم بپرسم که طوفان شروع شد. ان‌قدر شدید که راه رفتن رو هم سخت می‌کرد. نمی‌تونستم از کنارِ گل‌خونه‌ی‌ مخوف سریع رد بشم. باد منو تا درش هل‌ داد. انگار کلِ ساختمون شیشه‌ای هوهو می‌کرد و می‌خواست من رو داخل بکشونه. تو اون لحظه یادم رفته بود که قبلن کشف کردم گل‌خونه‌ست. می‌ترسیدم قلعه‌ی بازی باشه و باد؛ کارِ بچه‌های نامرئی یا مُرده باشه که دارن می‌گن: بیا بازی! و کدوم عقلِ سالمی به دعوتِ این نوع از بچه‌ها بله می‌گه؟

       بقیه‌ی خوابم رو یادم نیست. چون یک شخصی -که خواست نامش فاش نشود- با این‌که بهش گفتم باهام حرف نزنه (چون به‌ازای هر جمله‌ش، ده ثانیه ازحافظه‌ی خوابم می‌پرید)، همش حرف زد و برای امتحانِ آنتن گوشیش صدای زنگ تلفنِ خونه رو هم درآورد.

 

نوشته شده توسط فــرتا در چهارشنبه یکم دی ۱۴۰۰ |

 

      خواب ديدم كه توى اتاقِ خواهرم توى خونه‌ی خودشيم. طبقه‌ای بالاتر از جايى كه تو واقعيت هست. داشتيم وسايلش رو مرتب می‌کردیم. بعد اتاقش يكهو كامل از جا در اومد و معلق شد. مثل يك لوستر كه فقط با يك زنجير از جايى آويزون باشه. شروع كرديم با کُلِ اتاق دور خودمون چرخيدن. گاهى از پنجره، ديوار آجرى می‌دیدیم و گاهى خونه‌های روبرو رو كه يك بچه‌ای هر بار به سمتشون می‌چرخیدیم از قابِ يكى از پنجره‌ها می‌خندید و برامون دست تكون می‌داد. از خواهرم پرسيدم اتاقت تا حالا اين جورى شده بود؟ گفت آره بابا عاديه هميشه می‌شه.

       کمی بعد از اون ارتفاع تمام و كمال سقوط كرديم پايين وسطِ پياده رو. از لابلاى آجر و چوب و آهن خودمونو بيرون كشيديم. يک آقای بازيگرِ ایرانی پيش‌کسوت كه اسمشو نمی‌دونم، كتش رو در آورد و داد به من كه شلوارک پوشيده بودم تا ببندم دور کمرم. منم چون مؤدب بودم كتش رو ازش گرفتم اما هم‌زمان از موضوع خوشم نيومد. بعد براى اين كه جلوى مكالمه‌ی بيشتر رو بگيرم، خودمو ول كردم روى زمين كه مثلا بيهوش شدم. توى آمبولانس از خواب بيدار شدم.

 

نوشته شده توسط فــرتا در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ |

 

       مامانم اگه بود، امروز شصت و نه ساله ميشد. احتمالا كيك ميپختم. خواهرم هم اومده بود. يا غافلگيرانه ميومد. كيانوش كادويى ميخريد و ميرفتيم اونجا. برامون خورشت كرفس با مرغ درست ميكرد. ديروز موهاشو رنگ كرده بود. قبلش حياط رو جارو زده بود. با پسر و عروس و نوه هاش ويديوكال ميكرد. راستى گفتم يك نوه ى ديگه هم داره؟ اين بار هر دو رو ديده و يادشه. قربون صدقه شون ميره و بهشون ميگه قدرِ ستاره هاى آسمون ميبوسمتون. ما كه بغلش كنيم ميگه يواش استخونام درد گرفت.  

       دور ميز شيشه اى غذا ميخورديم. خودش برامون برنج ميكشيد. بعدش مينشستيم دور هم و بازى ميكرديم. با گوشيش آهنگ ميذاشت. بعد از ظهر كيك و چايى ميخورديم. كادوهاش احتمالا لباس بود. همون موقع ميپوشيدشون و ميرفت جلوى آينه تا خودشو ببينه و نشون ما هم بده. عصر برامون ميوه پوست ميگرفت و ميچيد توى پيش دستى و مياورد.

       ديگه يادم نمياد. نميدونم يك روزِ معمولىِ بدون مريضى و مردن چطورى پيش ميرفت. ولى تا اين جا كه خوش گذشت.

 

نوشته شده توسط فــرتا در سه شنبه هجدهم آبان ۱۴۰۰
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر